حمد الله مستوفى قزوينى

مقدمه 14

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

بود ناطق آن‌كس ز روى خرد * كز اين در ز دانش سخن گسترد سخن در سخن راند خواهم يكى * دهم شرح مقصود خود اندكى سخن را خدا بر دو قِسمْ آفريد * دگرگونه هريك كمالى گُزيد يكى نظم چون گوهرِ تابناك * دگر نثر چون درّ منثور پاك 260 اگرچه شرف نثر را شد پديد * كه نثر آمد از حق كلامِ مجيد احاديثْ سيّد همه نثر گفت * بياموخت نظم و دُرِ نثر سفت ولى نظم را حالتى ديگر است * كه آن صورتِ قدرتِ داور است كه گرچه سخنگو بود پُرهنر * گر از فيض فضلش نشد بهره‌ور نداند حكايات منظوم گفت * نيارد دُرِ دانشِ نظم سُفت 265 ولى هركه را بس هدايت « 1 » بُوَد * ز نظم و ز نثرش حكايت بُوَد إلهى بود معنىِ كار نظم * روا زآن بود روز بازارِ نظم چو ما را شرف از سَخُن آمده است * در اصل از سخن امرِ « كُنْ » آمده است سراييد بايد « 2 » به نوعى سخن * كز او تازه گردد روان كهن كه گر گفته ناخوش بود ، مستمع * نيابد از آن « 3 » جان و دل مجتمع 270 بس آن گفته كو بگسلد جان ز دل * ز گفتارْ گوينده باشد خجل سخن آن‌كه او تازه دارد روان * بود بيشتر نظم خوب و روان كه چندان كه خوانى بود تازه‌تر * نگردد كهن نظم خوب و هنر فراوان شود ميلِ مردم به دو * گر از نظم يابد سخن رنگ و بو ملالت در او كمتر از نثر دان * بويژه به نزديكى بخردان 275 چو در نظم زحمت بُوَد بيشتر * نسازد بر آن راه هركس گذر كه بىعِلمِ اشنا « 4 » به دريا شدن * نباشد اميدى ز بازآمدن چو نزديك يك بحر كس بىشنا * به صورت ندارند رفتن روا به معنى توان شد به درياى نظم * نكرده روان عِلمِ إنشاى « 5 » نظم

--> ( 1 ) ( ب 265 ) . در اصل : رايش هدايت . ( 2 ) ( ب 268 ) . در اصل : سرانند بانذ . ( 3 ) ( ب 269 ) . در اصل : نيايد از آن . ( 4 ) ( ب 276 ) . اشنا - شنا ( 5 ) ( ب 278 ) . در اصل : علم اشنآى .